![]() |
![]() |
|
| شاید هنر شاید ادبیات شاید ... |
|
سرباز کاش جای دیگری با هم آشنا می شدیم
کاش در صلح بلیت اتوبوست را به من قرض می دادی تا در جنگ زیر رگبار بمب ها ماسک شیمیاییت را کاش نور مرگ آور بمب اتم جای نور درخشان خورشید را نمی گرفت کاش در دنیا جایی برای نفس کشیدن بود جایی برای شادی جایی برای باهم بودن با هم بودن در صلح آن زمان که بمب ها به هر کجا فرو می ریزند بی خیال از اینکه آن پایین زنان و کودکان فریاد می زنند و به هر سو می گریزند و مردان می جنگند بدون آنکه بدانند برای چه من و تو سرباز در کنار هم می جنگیم من و تو بارش بمب ها را از دور نظاره می کنیم و به سمت مردان و زنانی که از مرگ می گریزند شلیک می کنیم در حالی که می دانیم باید به یاریشان بشتابیم می دانیم که باید برای مرگشان اشک بریزیم و اجساد بر زمین افتاده شان را به خاک بسپاریم آه سرباز کاش جنگی نبود کاش می توانستیم بار دیگر در صلح زندگی کنیم بدون ترس از آن که هر لحظه امکان بمباران شیمیایی است سرباز کاش جای دیگری با هم آشنا می شدیم کاش جای آموختن درس زندگی در جنگ کسی درس زیستن در صلح را به ما می آموخت! اینو سه چهار سال پیش نوشتم.اگر اعیب و ایرادی داره به بزرگیتون ببخشید دوستان. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 1:56 بعد از ظهر توسط کاساندرا |
|
|
معلم پای تخته داد می زد صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود ولی آخر کلاسی ها لواشک بین خود تقسیم می کردند وان یکی در گوشه ای دیگر «جوانان» را ورق میزد برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان تساوی های جبری را نشان می داد با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود تساوی را چنین بنوشت:یک با یک برابر هست... از میان جمع شاگردان یکی برخاست همیشه یک نفر باید به پا خیزد به آرامی سخن سر داد: تساوی اشتباهی فاحش و محض است... معلم مات بر جا ماند. و او پرسید: اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز یک با یک برابر بود؟ سکوت مدهشی بود و سوالی سخت معلم خشمگین فریاد زد:آری برابر بود و او با پوزخندی گفت:اگر یک فرد انسان واحد یک بود آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود... اگر یک فرد انسان واحد یک بود آن که صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بالا بود وان سیه چرده که می نالید پایین بود... اگر یک فرد انسان واحد یک بود این تساوی زیر و رو می شد حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید؟ یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟ یک اگر با یک برابر بود پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟ یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟ یک اگر با یک برابر بود پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟ معلم ناله آسا گفت: بچه ها در جزوه های خویش بنویسید: یک با یک برابر نیست...
خسرو گلسرخی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 0:16 قبل از ظهر توسط کاساندرا |
|
|
استاد تيغو داد دست پگاه وگفت اين تيغ تازه به دست تو رسيده.سريع براي خودت يه شخصيت بساز و قصه تو آماده كن.پگاه گفت تيغو از يه آرايشگاه كش رفته و باهاش دم گربه ي همسايه رو كه هميشه رو اعصابشه بريده. تيغ با قصه ها و شخصيتا دست به دست گشت تا رسيد به من.يه دور تو دستم چرخوندمش و خوب نگاهش كردم و :من افسردگي شديد دارم.دكترم براي درمان بيماريم بهم توصيه كرده مدتي به كوهستان سفر كنم.من پيش دوستم كه يه كلبه ي دنج و عالي تو كوهستان داشت رفتم.يه روز كه كنار هم نشسته بوديم و داشتيم گپ مي زديم داشت از تو كيفش پاكت سيگارشو در مياورد كه اين تيغ از توش افتاد بيرون.گفتم:خداي من چه عاليه؟ميشه اگر لازمش نداري يه مدت كوتاه قرضش بدي به من؟!دوستم تعجب كرد و با كنجكاوي پرسيد :باشه ولي واسه چي مي خواي؟جواب دادم :مي خوام موهامو باهاش كوتاه كنم.دوستم قبول كرد و تيغو داد به من ولي گفت :جاي تو بودم موهاي طلايي به اين خوشگلي رو كوتاه نمي كردم.تيغو گرفتم همون شب رفتم جلو آينه ي توالت ايستادم.به موهاي بلند طلاييم نگاه كردم و رگ دستمو زدم.خون فواره زد و من براي هميشه مردم.
-------------------------------------------------
كلاس نمايشنماه نويسي بهترين كلاس اين ترمه(بود یادش بخیر!).عليزاد(ببخشيد دكتر علي اكبر عليزاد) واقعا كارش عاليه.اون از رو متد نوئل گريك تدريس مي كنه و خيلي خوب كلاسو اداره مي كنه.براي امتحان آخر ترم ازمون خواست با توجه به تمريناي سر كلاس براش هر جند تا ايده نمايشي كه به ذهنمون رسيد ببريم.ولي متاسفانه مغز من پوكيده .فقط تونستم ٣ تا ايده ي مزخرف بنويسم.وقتي سر كلاس حاضر شدم ديدم ماشا الله به مغز همكلاسياي گرامي.بساز بفروش زدن.فقط من وسط دچار يبوست ايده شده بودم.دلمو زدم به دريا و با بي خيالي كارامو تحويل استاد دادم.سعي كردم متلكي كه يكي از بچه ها در مورد يكي از فراوان ايده هام انداخت و گفت كپي از مسخ كافكا رو نديده بگيرم.اگر يكم شعور داشت مي فهميد كه شايد پاي مسخ در ميون باشه اما هيچ شباهتي به كار كافكا نداره
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 1:16 قبل از ظهر توسط کاساندرا |
|
|
کوچه تف کرده ز آفتابی تند جوی، تن در لجن فرو برده چند تیر چراغ ساکت و مات سایه شان آفتاب را خورده
مردی آمد به کوچه پای کشان عنتری مرده روی دستش بود اشک، لغزنده از دو چشمانش لب به این گفته دائما می سود
عنترم مرد، وای ای مردم- رفت سرمایه ام دگر از دست بعد از او، چون توان به جا ماندن رشته ی زندگی گسست گسست
نه کلاغی پرید از دیوار نه در خانه ای کسی بگشود لوطی از کوچه پیچ خورد و گذشت بی هدف گریه کرد و ره پیمود
کس نکردش به گفته ای خرسند کم نکردند کاهی از بارش کس نپرسید درد او از چیست خنده کردند جمله بر کارش
کس نگفتش که: راستی لوطی عنترت را چه پیش آمد؟ مرد؟ تا بگوید که : گزمه ی نادان زهر در قند کرد و عنتر خورد
شب شد و ماه باز پیدا شد شب پر پیچ و تاب سر در گم ناله ای از درون کوچه رسید عنترم مرد، وای ای مردم-
روز دیگر که آفتاب دمید دو جسد در کنار کو دیدند عنتری بود و صاحبش، آنگاه زین خبر اهل شهر خندیدند نصرت رحمانی |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 8:2 بعد از ظهر توسط کاساندرا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شما که می خوانید هنوز در شمار زندگانید
اما من که می نویسم دیریست به راه خود رفته ام به سرزمین سایه ها ادگار آلن پو |
|
RSS
|